تبليغاتX
پرتره تنهایی
portrait of loneliness
 

ذهن متوهم...

وانسان ها،

که هر یک خشتی می شوند

برای چاردیوار تنهایی ام. 

--------------------------------------------------------

آویخته به دار ِ " تو "

در رفت و آمدم.

قصاصیست شیرین؛

و عقوبتی شور انگیز

برای ِ

       کشتن ِ

               " من ".

--------------------------------------------------------

همین جوری نوشت : این روز ها به "عصیان" فکر میکنم.به عظمتش. به تاثیرش در زندگی خودم.و به این که از یک شک آغاز شد این طاغی شدن.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم مرداد 1388ساعت 11:27  توسط حسین  | 

 

نمای از بالا:

روی  ِ تخت،

زن

زیرش،

ملحفه ی سفید.

و زانوها:

یکی خم

دیگری راست.

خون

لای  ِ پاهای ِ زن

نقش وطن می کشد

...

نمای بسته ،

و باز:

می غلتم،

دراصالت هرزه گی

درهرزه گی اصالت.

شعر؛

اُرگاسم  ِ

ناقص  ِ

ذهن  ِ

من.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم تیر 1388ساعت 23:41  توسط حسین  | 

 

آنچه برای انسان صاحب اهمیت است،"زندگی"ِ دیگر انسان هاست؛نه خود آن ها به مثابه " انسان".این زندگیست که اصالت دارد؛ورنه انسان مصداق و توهمی بیش نیست.زندگی تاریخ است و انسان برگی از آن.انسان تنها شخصیتی از داستان زندگیست؛چپانده شده در آن.نقشی ،که حتی برجسته هم نیست.وابزاری گاهاً ناکارآمد.

 

امّا :

 

آنچه برای "انسان" به "زندگی"  رنگ می دهد و آنرا از صافی اندیشه می گذراند،زیستن ِ غیر منطبق است.آنجا که به قطعه ای چفت نشو در ماشین اجتماع -با حفظ نسبی کارکرد خویش البته-تبدیل می شود.و این گونه است که درد و درمان یک جا جمع می گردد.دقیقا این مسیریست که در آن دیالکتیک  فرد و اجتماع خود نمایی می کند.اینجاست که این دو سطح زبر و ناسازگار، آنقدر می سایند و ساییده می شوند،تا بالاخره برای هم قابل تحمل گردند و باصطلاح رام یکدیگر شوند.جدلی و بده بستانی-بسته به اینکه کجای زندگی ایستاده ایم-لا یزال تا لحظه ی مرگ؛مرگ یک انسان.مرگ یک نسل.ومرگ یک جامعه.

زندگی ارزشمند است،انسان ارزش و معیار،و انسانیت با تمام مخلفاتش جوهر.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم فروردین 1388ساعت 23:2  توسط حسین  | 

 

 

از زندان جنسیش خسته شده بود.کفن پوشید.با ماژیک فسفری پستان و آلت زنانه روی آن کشید.

مادرش وقتی حامل ِ او بود، فکر می کرد بچه دختر است.کلی عروسک و اسباب زنانه گی برایش خرید.آخر هم که نر شد علی الظاهر.

یکی از این عروسک ها را خیلی دوست داشت از همان بچه گی.بعد از بیست و سه سال هنوز هر وقت دلش می گرفت ،برای او حرفش را می زد .واو برایش گریه می کرد.

عروسک را برداشت و با یک فانوس به حمام رفت.چند شمع جلوی آینه ی تمام نمای حمام روشن کرد.یکی زرد.دو تا قرمز.فانوس هم کنار وان.

توی وان نشست.با عروسک.سرش را که زیر آب کرد-کردند-چشمانش باز بود.امواج نور. روی سقف داشت تماشا یشان می کرد.از همان زیر آب.

کفن در آب شنا می کرد.مثل سفره ماهی.کفن را بالا کشید.آلت قتاله اش را که مردانه بود گرفت.نگاهش کرد.برای او مثل تبلیغات لوله بازکنی بود که روی در خانه ها می چسبانند همین جوری.

رهایش کرد.تیغ را برداشت.مارکش را خواند.ایرانی بود.یک شیار ایجاد کرد روی آلت.به مهارت جراحان اجتماعی.داد نزد.فریاد نکشید.درد چرا.کمی بی حال شد از درد.و درد.

رقص خون در آب برایش جالب بود.به هر حال این خون او بود.با انگشتان دست چپش شریک خون شد برای رقص.

دوباره تیغ را برداشت.شیار طولی روی دست راست.چپ.روی ران پا.روی سینه.خط خطی کرد نقاشیی را که سال ها در آینه دیده بود و دوستش نداشت.

سفید شد.بی حال.سفیدتر شد.بی حال تر...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم دی 1387ساعت 12:19  توسط حسین  | 

 

هفت شین مبتذلش را مثل همیشه چیده بود که نه،حتی آماده نکرده بود کاملا ً هنوز.شومینه،شراب،شمع،شکلات،شوخ طبعی،شاش و شپش.شپش.شپش عشق،گند و گه احساس و نکبت مردانگی یا انسانیت حتی.

احمق شب ولنتاین کدوی هالووین گذاشته بود سرش بجای کلاه کاسکت رفته بود دوی نصفه شب که فایده نداشت، کسی آنوقت توی خیابان نبود که به بغل دستیش که داشت آیس پک         شا توت می خورد نشانش بدهد که شاسکول را ببین.پس سر شب رفت.

روی پنج ثانیه شمار چراغ قرمز وایساد.محل نداد.رفت.ابله فکر کرده بود دوی نصفه شب است.ولی خطر از بیخ گوشش که نگذشت هیچ،شپلَق خورد توی پهلویش. کدو چار پنج متری آنطرف تر ترکید با محتوایش لابد.

سعی کن مرا فراموش کنی.با بغضی به تخماتیک گونه ترین وجه ممکن.من با کسی هستم.برو دنبال زندگیت تو هم.ساده لوح با خودش فکر کرد حتما مرض لاعلاج گرفته.بوق.بوق.بوق.بوق وبوق البته.

قهقه ی کدو که جلو عقب میرفت با پاپیون زیرش محو می شد آرام.نگاهش هم.خودشان بسته شدند خدا را تُففففف.نیازی به بستن پلکهایش نبود تا به آخرین تکه های حضور  نکبت بار و رقت و ترحم انگیزش خاتمه داده شود.

چه کسی فکر میکرد دو لول فرسوده ی خان زاده ی موزیسین روزی بهترین نقشش را ایفا کند.خنک کننده ی جگر ذاتا ٌشوتر آماتور .

بییی بووو بییی بووو بییی بووو بی بو.مرده شور هر چی صدای آمبولانس بر عکس نوشته ی مسخره است که گه می زند به تمرکز و فضا سازی و جوادش می کند اصلا ً.به هر حال رسید بعد از ده دقیقه.خوشحالم که مرده بود قبلش.حیف که نتوانست یک دوش بگیرد که زیر بغلش اینقدر بو ندهد خاک بر سر.

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم دی 1387ساعت 2:52  توسط حسین  | 

 

 

 

لبه اش خاکی و کثیف بود.حتی حالا که روی طاقچه زیرعکس مرحومه ی مغفوره گذاشته شده بود و چند قطره پارافین ِاین شمع های مال مرده روی آن ماسیده.سوراخ شده بود همان لبه اش از بس که مثل جاروی رفتگرها روی زمین کشیده شده بود و با خودش کثافت و برگ جمع کرده از سرشلختگی و بی حوصلگی صاحبش.جر خورده بود جاهایی از همان لبه اش;مثل عصمت صاحبش لابد.

به همه گفته بود برای یکی از این شرکت های خدماتی کار می کند و می رود خانه ی مردم ;برای نظافت.کسی هم شک نکرده بود.شاید به این خاطر که هر دفعه خود بتول خانم زن صاحبخانه، که گواهی سلامت اخلاقی ورفتاری اهل محل را او باید صادر می کرد،صدایش می کرد پای تلفن که از شرکت زنگ زده اند ومی دید که او هر بار آدرسی را یادداشت می کند روی کاغذی چیزی.

قبلا ً برای پاره ی تنش بود.می خواست که او دکتر شود.خانم دکتر.مثل بقیه بدبخت ها که به نسل بعدشان امیدوارند همین جوری.اما وقتی پاره ی تن آدم بیرون از خانه بماند همه اش،فاسد می شود خُب.دور اش پر از مگس;می گندد اصلا ً.بزودی او هم نظافتچی می شد درخانه های مردم حتما ً.

دیگر از روی عادت  می داد...انجام .یا برای نان شب فرقی نمی کرد برایش.او هم! دچار روزمره گی شده بود.گاهی با صیغه صرفش می کردند بعضی هم بی صیغه.

واقعیت را،شاید حقیقت را،شاید بالعکس را...بهرحال فقط  برادر ِمعتاد شوهر مرحومش،که اوهم معتاد بود می دانست.پلیس به او گفته بود این هفتمین قربانی مصلحان اجتماعی درچند ماه اخیرست که زنان ِ بد داده را معدوم می کنند سر خود،برای رضای خدا.

آنقدر چادر را،با همین لبه ی خاکی و کثیف و سوراخ و جرخورده مثل عصمت صاحبش، دور گردنش کشیده بودند،که نفسش نه پایین رفته بود نه بالا آمد دیگر.

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم آذر 1387ساعت 11:7  توسط حسین  | 

 

قبلا به او گفته بود که رابطه ی آن ها یک دوستی ساده است.دفعه ی اول هم نبود که به خانه ی او می رفت.حتی تا قبل از اینکه دوست پسر دختر-که اتفاقا عاشق او هم هست-زنگ بزند، کم و بیش فکر این چیزها نبود.داشت پیانوی خود را می نواخت.نه چیز مشخصی ،ولی می نواخت از خودش.خیلی آرام و کند،که انگار با ریتم ذهنش هم خوانی داشت.گیلاس شراب که روی پیانو گذاشته بود به نصف رسیده بود.این بار،درراه خانه ی اوبا خودش فکرکرده بود که-البته با جدیت واطمینانی  که خودش هم درچهره اش حس می کرد- رابطه باید به همین شکل وشمایل بماند.که اصلا هم زیبا ترست لابد و هم اینگونه-همانطور که شعارش را داده بود-به تصمیم طرفش احترام گذاشته حتما.

صدای پیانو اما ،رفته رفته محو می شد درپژواک صدای خنده های بلند بلند دختر،که پشت سرش نشسته بود ومدام سیم تلفن را دورانگشتانش جمع می کرد وباز رها میکرد.نگاهش خیره به تصویری بود که روی قرمزی گیلاس نقش بسته بود.تصویرپای دخترکه از چاک لباس بلندش پیدا بود،تقریبا کامل.کلید بالا آمد.نت آخر که زیر هم بود نواخته شد.بلند شد.رفت پای دختر نشست و نگاه دختر را گیرانداخت.

دختر هم چنان گوشش به تلفن بود هوشَش اگرنبود یا...اعتراضی نکرد به هر حال.انگشت ها بالاتر رفتند از زیر لباس.روی زانو نشست تا لب های دختر را ببوسد.کوتاه وداغ.

...آه عمیق دختر-که خوردش زود-با بسته شدن چشمانش همراه شد.گفت که باید برود که غذایش را از روی گاز بردارد و بعدا خودش تماس می گیرد.

پسر به وقاحت ذهن خویش ایمان داشت.همین.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم آذر 1387ساعت 0:36  توسط حسین  | 

 

 

 

حسرت در آینه

عمر رفته

رُز سفید

 

گیسوان اسیر

رقص مبهم

پرواز بی انتها

تا آبی و سیاهی

 

رقص خون

شکست لحظه

عشق بازی دختران سیاه پوش

 

چاک سینه

حیای معصوم

کنار پنجره و نور سبک

 

شست رو به باید

زیبایی تام

شرق احمق

و غرب گشاد

 

برق لب

نگاه به بالا

تولد نوزاد

و خنده به هم آغوشی

 

جنتلمَنیزم برهنه

انجیل ختنه شده

لباس ژورنالیستی

                                  

سادگی و روشنایی کودکانه

کفش های جفت شده

 

عمق یک نگاه

حجاب یا مفت

کبوتران زائر

و نذر شمع

 

کک مک سینه

کشف بلوغ پستان

پلی بوی فرتوت

 

عاقل اندر سفیه

سر خوردن قطره ی باران روی گردن

بادبزن سرنوشت

بستنی لب دریا

 

خفه گی با بخار

قیژ قیژ فنر تخت خواب

عشوه برای خویش

دو شدن ریل

 

قهوه ی اول صبح روی تخت

تن

بوسه ی مرگ

گدایی و اغوا

 

محوشدن تق تق پاشنه در اسکله ی چوبی

آه مرد

 

لباس قرمز دخترانه

خرابی با وُدکا

دست در سیگار

 

و پنجره...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم آبان 1387ساعت 16:13  توسط حسین  | 

 

ازاین قهوه و سیگار حالم بهم می خوره.از اون داغی که سیگار نوک زبونم میگذاره و اون اسپرسوی زهرماری که تلخی های دنیا روانگارنمایندگی میکنه بی پدرحالم بهم می خوره...
خسته شدم از این کافه نشینی.از این که نگاهم دست به جیب،دم کوچه ی نه چندان منتهی به کافه(آخه به جاهای دیگه هم راه داره) چشم انتظار مونده.از اینکه نمی دونم انتظار چی یا کی رو می کشه با این غرور.اصلااز اینکه حتی نمی دونم این حس انتظار ِ،امیدِ یا یه کوفت دیگه ای خسته شدم.فقط می دونم که این حس لحظاتم رو کرخ می کنه.
روی این صندلی چوبی مسخره و کوتوله نشستن،تعقیب بالا و پایین رفتن پاشنه های بلند،حس تغییر زود به زود رنگ های آبی و قرمزتابلوی نئون رستوران روبرویی روی صورتم و تماشای سقف چوبی و کهنه ایوون جلوی کافه(که من توش یا روش میشینم)و فقط تو رودربایستی تاریخی بودنش تا حالا پایین نیامده.
بحث های سیاسی ت خ م ی که همه ش روی هم به اندازه ی یک رای بی آفت نمی ارزه.حسرت نداشته ها.حرف زدن از آزادی که فاصلش با ما به سال نوری میکشه.دیالوگ هایی که به نمی دونم ختم می شه.

این ها همه ش چیزایی که حال من رو بهم می زنه.ولی من عاشق قهوه و سیگارم.نه بخاطر جیم جارموش.نه.واسه ی اینکه باعث می شه به هر حال من یه حسی رو داشته باشم تو این کرخی روح.حتی اگر اون حس تهوع از خودم و اطرافم باشه.من عاشق این هارمونی حرکت دود تو هوام...دای دادادای دادای دادادادای...


 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم آبان 1387ساعت 20:49  توسط حسین  | 

 

 

من;

با تو

یا بی تو

چه فرق می کند

حاصل که همان هیچ است...

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم آبان 1387ساعت 19:14  توسط حسین  | 

 

 

دستم که فرو میرود و آرام میگیرد در گندم گون زلف پریشت

لبانم که در آغوش میکشند رها شده لب پایینت

زبری انگشتانم که سر میخورند روی حریر پوستت،

ولمس میکنندتک تک روزنه هایش

تنم که وزن میبازد به عریانی تنت...

معاشقه ی حضورست

آمیزش ِ"ما"

وشهوت مغروق در پرهیزگاری ِمعهود...

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم آبان 1387ساعت 10:56  توسط حسین  | 

زمانی چند بود
نه طولانی

که فراموش کرده بودم
تیک تاک ساعت عمر را

مرگ.زندگی.مرگ.زندگی.مرگ...
همین بود انگار

مدتهاست این ساعت
روی لحظه ی هیچ به خواب رفته

 طناب حادثه وصل است به ناقوسی که
در ذهنم وسوسه ی تکرار و طنین دارد
این صوت خاکستری را

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم مهر 1387ساعت 13:43  توسط حسین  | 

نطفه ی هر انسانی،در تقاطع دو نگاه عاشقانه بسته می شود.


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1387ساعت 14:21  توسط حسین  | 

واقعن چی میشه که ما حصل یه مهمونی میشه لذت بردن از شادی دیگران(تو هرسطحیش!)ویک ساعتی قدم زدن و خلوت کردن توی باغ در حالیکه داری یخ میزنی!و این کلماتو با  صفحه کلید موبایلت تایپ میکنی:

فارغ از آنچه می گویند،
وگمان می برند که می خواهند
بگذار تا بروم
این راه هزار بار رفته ی ناقص و نارس را.
 
یک اضافه کن،
به قربانیان این پویش نافرجام
که پایانی نیست جز تکرار.
 
آه که این دومینوی حسرت
به تلنگر انتخاب آغاز شده
وبه هیچ نمی رسد جزهیچ.

و در آخر برسی به این سؤال که: ما گوَنیم یا رُز !؟

واقعن که!
  

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم مهر 1387ساعت 15:25  توسط حسین  | 

 

 

نمیدونم چرا تمام این جماعت مؤنث رو جدا از سن وحالشون دختربچه میبینم.گاهی نیاز به بازی و خنده دارن...یه وقتایی به محبت و توجه فراوون...هر چند وقت یه بار نیاز به اینکه راحتشون بذارن...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم مهر 1387ساعت 0:33  توسط حسین  | 

 

 

 

گاها با این شوفرای قدیمی کار حال می کنم.یه جور به  ت خ م انگاری جالبی رو نسبت به مسائل موضوعه وغیرموضوعه اتخاذ می کنن.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم مهر 1387ساعت 0:25  توسط حسین  |